گناه من چیست؟ (قسمت اول)
صبح می گذرد و شب می آید. روزها و شب ها می گذرند و من تنها نظاره گر حوادثی هستم که در اطرافم گذر می کنند.
نه حرفی و نه حرکتی. آخر مگر از دست یک مجسمه که کنج حیاط یک اداره ی بزرگ دولتی قرار گرفته است چه کاری بر می آید جز نگاه کردن؟
تنها تصویرم از این ساختمان بزرگ یک تصویر خشک است. ساختمانی که با سنگ ها طبقه هایش را طبق کرده است. درست نمی دانم چند طبقه این طور روی هم چیده شده است. چون توانایی این را که حتی سرم را بالا کنم و طبقاتش را بشمارم هم ندارم. جلوی من فقط همین ساختمان دیده می شود. چون آن قدر بلند است که جلوی تمام چیزهایی را که من سر به زیر انداخته می توانستم ببینم را گرفته است.
ساختمانی که آدم هایش معمولا لباس هایی می پوشند که سرتاپا سبز است و لکه پاش هایی از قهوه ای دارد و یا لباس هایی که سیاه است. در حالی که تفنگ بر کمر دارند یا در دست گرفته اند. به هر حال فرقی نمی کند. تنها منظره ای که مرا دل خوش می کند چند درخت است که فکر می کنم اگر آن ها را هم نمی کاشتند دیگر دق می کردم. اما فاصله ی آن ها با من آنقدر زیاد است که صدایشان را هم نمی شنوم. کاش لااقل می دانستم که مجسمه ی چه کسی هستم. آیا کسی را که از روی او به من قلم زده اند و به این شکل در آورده اند آدم خوبی است یا بد؟! آیا مردم دوستش دارند و یا از او بدشان می آید؟
–
ادامه دارد…
–
(بخشی از داستان کوتاه «گناه من چیست؟» از کتاب مجموعه داستان «دق مرگ» نوشته مهدی اصغری ازغدی. انتشارات افراز ۱۳۹۶)