گناه من چیست؟ (قسمت دوم)

گناه من چیست؟ (قسمت دوم)

من هم مانند آدم های همین ساختمان لباس به تن دارم اما از سنگ ساخته شده است. گرچه رنگی ندارد جز رنگ سفید سنگ. تفنگی در دستم است که قنداق ش را به زمین تکیه داده ام. تفنگی از سنگ که نه گلوله ای از آن به در می شود و نه تکانی می خورد.

انگار وصله ی تنم است و من را با آن دوخته اند. اصلا با من تراشیده شده بود و از من جدا نبود و از آن جدا نبودم.

صبح و شب را با سرشماری آدم هایی به سر می کنم که از در ساختمان داخل و خارج می شوند. همه را می شناسم. مگر کسانی را که وقتی می خواهند داخل شوند آنقدر دور و برشان شلوغ می شود که از این جایی که من ایستاده ام نمی توان چهره شان را از بین سایر آدم هایی که اطرافشان را گرفته اند تماشا کرد. شاید من مجسمه ی یکی از این آدم ها باشم. کاش لااقل می توانستم سرم را بچرخانم و نگاهی به پشت سرم بیاندازم. کاش می توانستم برای یکبار هم که شده سری بچرخانم و تکانی بخورم تا ببینم این ماه و خورشیدی که آدم ها گاهی درباره ش صحبت می کنند چه شکلی است؟

انگار زندانی شده ام. زندانی از سنگ. زندانی که حتی نمی توان در آن زبان باز کرد و سخنی گفت، زندانی که حتی بدتر از آن زندان گوشه ی ساختمان بود. حتی بدتر از آن زندانی که سربازان خاطی را در آن برای چند روز حبس می کردند. آن زندان انتهای حیاط. لااقل آنها می توانستند فریاد بزنند. شکایت کنند و سری بچرخانند اما من چه؟ از همین کارهای پیش پا افتاده هم محروم بودم. در زندانی گیر افتاده بودم که از جسمم ساخته شده بود و تنها یک مجسمه ی ملول بودم. کاش لااقل کسی می آمد و حتی برای دل خوشی من هم که شده با من کمی حرف می زد.

دوباره مقل همیشه سیاهی شب و روشنی روز از جلوی من رد می شد بی آنکه بتوانم منشا این سیاهی و روشنی را بشناسم. حتی نمی توانستم آسمانی را ببینم که گه گداری این آدم های داخل ساختمان از آن صحبت می کنند و می گوید ابری یا صاف است.

در یکی از همین روزها انگار زندگی من تغییر کرد و موجود دیگری شدم. دو نفر شروع به چیدن سنگ جلوی من کردند. آنطور که از حرف هایشان فهمیدم انگار قصد ساختن حوض آبی را داشتند. اما من که نمی دانستم حوض چیست و آب چیست. چه شکلی اند؟ لحظه شماری می کردم تا کارشان تمام شود. شاید کسی باشد که بتواند با من کمی درد و دل کند.

–

ادامه دارد…

–

(بخشی از داستان کوتاه «گناه من چیست؟» از کتاب مجموعه داستان «دق مرگ» نوشته مهدی اصغری ازغدی. انتشارات افراز ۱۳۹۶)

دیدگاهی ثبت نشده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *